خرید بک لینک
[شدو]دکتر پای لایرا رو معاینه کرد و گفت صرفا ضرب دیده، با اینکه کل زندگیم فقط کشتن و جنگ بلد بودم از دکتر خواستم بهم بگه چطور میتونم روی پای آسیب دیدش دارو بذارم و ببندمش تا سریعتر خوب بشه.موقع ناهار خودم غذاش رو میبردم توی تختش انگار جامون عوض شده بود و باخبر بودم که ایمی و بلیز گاهی موقع عیادت لایرا اومدن ، لبخند های مسخره میزدن.اما من فقط داشتم دینمو بهش ادا میکردم، هیچ حسی نبود من حتی نمیشناختمش...اما اگه میخواستم حقیقتو بگم سومین روز ازینکه صبح بلند شم و بیامو وضعیتش رو بررسی کنم ذوق داشتم.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا صفری تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 10:08


سلام
اینجا یه وب سونیکیه و نوشته هاش حاصل یه ذهن تخیلی و آشفتست XD،معمولا داستان اینجا پست میشه امیدوارم وبلاگم رو دوست داشته باشید ،سایونارا •~•

برچسب: نویسنده: مهسا صفری تاريخ: پنجشنبه 19 بهمن 1402 ساعت: 13:30

Falling in love with youادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا صفری تاريخ: پنجشنبه 7 مهر 1401 ساعت: 19:20

(از زبان ؟؟؟؟) من:نه ولم کن من هیچ کاری نکردماون چیزی نگفت و چاقورو از تو جیبش در آورد...وای چه چاقوی بزرگی..آورد سمت صورتممن:نهههههههههصدای زنگ ساعت منو از خواب بیدار کرد...از شدت ترس روی تخت نشستم و نفس نفس زدم.حالم که یکم بهتر شد به ساعتم نگاه کردم...به قول داداشم یا حضرت کامارو،ساعت ۷:۰۰بود و مدرسه ساعت ۷:۳۰شروع میشه یعنی فقط نیم ساعت وقت دارم سریع آماده شدم و رفتم پایین که ی چیزی بخورم اونم فقط در حد اینکه ضعف نکنم و سر کلاس اونم روز اول مدرسه از هوش نرماز پله ها اومدم پایین رفتم سمت آشپزخونه و دیدم میز صبحانه کاملا آمادس و داداشم منتظرمهداداشم:صبحت بخیر زیبای خفته من:سلام داداشیداداشم :خوب خوابیدیمن:عالی خوابیدم(دارم زر میزنم ،اصلا خوب نخوابیدم)داداشم:پس چرا موهات به هم ریختس؟من:موهام؟گوشیمو از تو جیبم در آوردم و رفتم توی دوربین و گذاشتمش رو حالت سلفی  که بتونم موهامو توش ببینم و ....یا خود خدا ،چرا موهام این شکلی شده ،شبیه سبزه سال تحویل شده.بعدش چشمم به ساعت افتاد...وای نه ساعت ۷:۲۰ دقیقست بیخیال صبحانه شدمو  رفتم کفشامو پوشیدم تو حین پوشیدن کفشام یکمی موهامو با دستام مرتب کردم که از اون حالت در بیاد.داداشم:وایسا،صبحانتو بخور بعد بورومن:نمیخواد تو مدرسه ی چیزی میخورم داداشم:برات تاکسی بگیرممن:هان؟... آره آره بگیربه هر مکافاتی بود خودم رو رسوندم به مدرسه و دیدم بچها منتظر من بودن وای آبروم رفترژ:چه عجب تشریف اوردین ایمی خانم.ماریا:کجا بودی عزیزم؟کریم:کجا بودی رفیق قدیمی؟من:سلام بچه ها واقعا شرمنده که دیر شدتیکال:معمولا تو بودی که منتظر ما میموندی نه ما منتظر تو،نکنه خواب موندی!من:خوب حالا شما ها این قضیه رو به دوسال بزرگ تر بودن خودتوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا صفری تاريخ: پنجشنبه 7 مهر 1401 ساعت: 19:20

Falling in love with you ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا صفری تاريخ: پنجشنبه 7 مهر 1401 ساعت: 19:20

سلام, منو یادتونه؟!غزل هستم بعد از اینهمه مدت یهو به سرم زد که ی نگاهی ب نظراتتون بندازم.و ی باریکه ی امیدی وجودمو گرفت ک داستانمو ادامه بدم یکی از دوستان منو مورد ضربو شتم قرار داده بود اما کاملااا درک میکنم چون قبلا خودم یه نظر این چنینی برا یکی که داستانشو نصفه گذاشته بود فرستاده بودم،وقادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا صفری تاريخ: سه شنبه 30 فروردين 1401 ساعت: 13:46

سلام دوستان...خیلیاتون کامنت گذاشتید ک داستان چیشد بعد از یک سال.خیلی سختم بود اینو بگم و حتی نمیتونستم بگم اما ..داستان هارو دیگه ادامه نمیدم و واقعا از همتون عذر میخوام .ممکنههه که یروز نظرم عوض شه اما این روزا اصلا توی حسو حالو مودش نیستم...شرمندتون خلاصه امیدوارم تا همینجایی ک نوشتم دوست داشته باشید و اینا..مراقب خودتون باشید و توی امتحانا موفق باشید.♥ نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد ۱۴۰۰ ساعت 3:19 AM توسط Amy.g : ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا صفری تاريخ: يکشنبه 1 اسفند 1400 ساعت: 15:17

Light and love قسمت بیست و دوم

سلام دوستان.

سال نوتون مبارک

هرروزتان نوروز

نوروزتان پیروز

ببخشید این قسمت یکم چرته فک کنم

شرمنده اگه از انتظاراتتون پایینتر بود

برچسب: نویسنده: مهسا صفری تاريخ: پنجشنبه 4 ارديبهشت 1399 ساعت: 19:58

The legend of chaos keepersقسمت دوم

اینم قسمت دوم...

شرمنده بابت تاخیر ،تقصیر من بود

برچسب: نویسنده: مهسا صفری تاريخ: پنجشنبه 4 ارديبهشت 1399 ساعت: 19:58

Light and love قسمت بیست و سوم

سلام به همگیی.

این قسمت یکم کمه و شرمنده بابتش

نیمه ی اول داستان یکم برای بعضیا خواب آوره ولی خب رومانتیکه.

نیمه ی دوم هم شوکه کنندست

برچسب: نویسنده: مهسا صفری تاريخ: پنجشنبه 4 ارديبهشت 1399 ساعت: 19:58

آهنگ وب برای اولین بار بی کلامه،این اهنگ رو دیشب بار اول شنیدم و وقتی گوشش میدادم داستان رو نوشتم .

اگه میخواید دانلودش کنین،کلیک کنید روی اینجا

اسم آهنگ Eye water عه از Hiroyuki Sawano.

انیمه ی attack on titan.

برچسب: نویسنده: مهسا صفری تاريخ: پنجشنبه 4 ارديبهشت 1399 ساعت: 19:58

Light and love قسمت بیست و پنجم

سلام به همگییی

بازم من تصمیم گرفتم کاراکترا رو تو این قسمت آسفالت کنم

رومی جونم با اینکه تبریک گفتم دو روز قبل،دوباره تولدت رو تبریک میگم عزیزم

نظرا رو بعدا تایید میکنم بچه ها

برچسب: نویسنده: مهسا صفری تاريخ: پنجشنبه 4 ارديبهشت 1399 ساعت: 19:58

دوووباره خبر

بچه ها این هفته داستان نداریم....

هیچ مشکلی برام پیش نیومده ،فقط نتم رو به اتمامه

شرمنده.

برچسب: نویسنده: مهسا صفری تاريخ: پنجشنبه 4 ارديبهشت 1399 ساعت: 19:58

Light and love قسمت چهاردهم

سلام بچه هااا

خوبید؟؟

راستی تا یادم نرفته این رو بگم که من اکثر مواقع توی این داستان شخصیت هارو انسانی تصور میکنم شاید به این علته که لباسم دارن شخصیتای مذکر،حالا شما هرجور راحتید تصور کنین

برچسب: نویسنده: مهسا صفری تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 7:26

Light and love قسمت <strong>پانزدهم</strong>

سلام بچه ها!!

من خیلی دیر کردم ...

دلیلشم اینه که مریض شدم بعدشم که بهتر شدم سرم شلوغ بود برای انتخاب واحد ترم دوم

خلاصه بازم شرمنده!

راستیییی فردا تولدمه!!شاید باورتون نشه،میرم تو نوزده سال!

دارم پیر میشم

برچسب: نویسنده: مهسا صفری تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 7:26

صفحه بندی