۰ω۰
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 3:02
بازم دلام۰-۰راستش پوستم کنده شد تا نظرا رو تایید کردمازهمه دوزتانی ک به من لقب نویسنده شکنجه گر رو اعطا کردند سپاس گذاری میکنمبرچسبها: صحبتLet's block ads! (Why?)
همگروه قسمت بیستم
-
تاریخ: 1396/9/10 ساعت: 12:50
همین طوری که با بچه ها توی خیابون راه میرفتیم رفتارای سونیک رو زیر نظر گرفته بودم.سرم رو انداختم پایین،اصلا به من چه ربطی داشت...اما حس میکردم بهم ربط داره...یه چیزی از درونم نگران بود نکنه سونیک واقعا سالی رو دوست داشت؟صداش افکارم رو شکست:چی شده؟من سرم رو گرفتم بالا بقیه بچه ها جلو جلو میرفتن و من ...
سلامی دگر/سوال
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:13
سلوووووووم چطورید؟؛؟اول از همه یه چیزی بود خواستم بگم! اینکه تعداد نظرات تایید نشده خیلی زیاده ۱۰۵تا فک کنم کم کم یکیو باید استخدام کنم بشینه تایید کنه و جواب نظراتو براش بخونم بتایپه. ولی دمتون گرم که با اینکه سالی یه بار میام اینهمه ساپورتم میکنین مرسی .افتخار میکنم که همچین دوستایی دارم و این وبم...
اطلاعیه
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:13
دلام بر همگیتان مدرسه از رگ گردن هم ب شما نزدیکتر بیدگفته بودم ممکنه اسم یکی از داستان ها رو (محبت آتشین )رو عوض کنم. اسمش بسیور چرت بود و دوسش نداشتم .اسم داستان رو عوض کردم به light and love نمیدونم چرا دوسش دارم چون معمولا سونیک یا آرتور جفتشون منو یاد چیزای لایت میندازن و ایمی هم کلا برام نماد ع...
Light and love قسمت چهارم
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:13
مروری بر وقایع قبلی یه شخص که هویتش مشخص نبود به سمتم تیر زده بود آسیب جدی نبود فقط یه خراش روی صورتم افتاد سمت پله ها،جایی که لنسولات بود دوییدم .لنسولات که منو با صورت خونی دید مث باد اومد پایین و تا اومد ازم بپرسه چی شده همه چی سیاه شد. **** چشمام رو باز کردمهمه چی تار بود ولی کم کم واضح شد دو تا...
همگروه قسمت هفدهم
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:13
(زاویه داستان تا اطلاع ثانوی از زبان خودم میباشد.)سونیک بی صدا توی اتاقش مونده بود تقریبا یه ساعت ازون اتفاقا گذشته بود.یکم دور اتاق قدم زد و بعد رو تختش نشست و به نقطه ی نامعلومی زل زد"واقعا گاهی نمیشه فهمید چی میخواد،انگار گاهی میخواد من ازش کیلومتر ها دور شم گاهی هم...."صدای در رشته افکارش رو پار...
همگروه قسمت هجدهم
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:13
ایمی که کلا ازین یارویی که تو مخش بود کلافه شده بود لبشو گاز گرفت و حاظر شداز اتاق که خارج شد سونیک حاظر بودسونیک:خب بیست سال گذشت.ایمی:شرط میبندم خودتم کارات الان تموم شد.سونیک ی قدم نزدیکتر شد و صورتش هم همینطور.زیر لب گفت:و اگه شرطی که بستی غلط باشه..؟ایمی هم با همون تن صدا گفت:اونموقع اقرار میکن...
Light and love قسمت پنجم
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:13
پسر روی پاهای مادر نشست-مامان پرنده ها چطور یاد میگیرن پرواز کنن؟!+باید شجاع باشن،چون شجاعت میخواد ،باید اماده ریسک کردن باشن-ریسکه چی؟+شاید هوا اونارو پس بزنه!-هوا!؟متوجه نمیشم...+هوا اول باید حس و توانایی اونارو درک کنه تا بذاره پرنده کنار هوا بمونه.-خب اگه ردش کنه چی؟+میوفته.-اینکه خیلی غمگینه،بع...
بازگشت قسمت اول +سورپرایز
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:13
داشتم یه چیزهایی میدیدم اما فقط سفیدی.پلک زدم اما باز هم سفیدی بود-انقد خودتو اذیت نکن.سمت صدای کاملا آشنا برگشتمصدا:نمیتونی من رو ببینی؟!من:نه...سونیک...فقط نور هست...ما مردیم؟!سونیک:من تقریبا...ولی تو نه کاملا!من:آه جفتشون مگه یکی نیستن.سونیک خندید و گفت: چرا.من:چرا نمیبینمت؟!سونیک:چون تو خودتو به...
سری عکس های درهم
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:13
سری عکس های درهم برچسبها: عکس, بلیز, ایمی, زوج ها [ دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۶ ] [ 15:0 ] [ Amy.g ] [ ]
همگروه قسمت نوزدهم
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:13
(داستان از زبان ایمی رز)-ایمیی!جیغ زدم:پرده رو درست کن کثافت!سونیک:نه گفتم همین حالا بیدار شو!چشمامو به زور باز کردم و گفتم:چه مرگته!؟ناراحتی وقتی من میکپم!؟!سونیک خندید و گفت:نع خیر،پاشو حاظر شو.من ک خونم جوش اومده بود پتو رو کشیدم رو سرم و ازون زیر گفتم:من باتو هیچ جا نمیام،بذا بخوابم!سونیک آه کشی...
Light and love قسمت ششم
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:13
(داستان از زبان ایمی)چشمام رو به زور باز کردم.نور از طرف بالکن به داخل اتاق اومده بود ازجام بلند شدم.سمت آینه اتاق رفتم.چیزی که دیدم چنان میخکوبم کرد که تا چند لحظه پلک زدم تا مطمئن بشم.این یه شوخی بود؟!؟این واقعا انعکاس آینه بود؟توی آینه تصویر محوی از چیزی بود که انگار من بودم و پشتشم بک گراندی از ...
صحبت هام :)))
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 18:30
خووووب سلووووم امتحانا تموم شدن بالاخره خوووووب چطور بودن؟ من تلاشمو کردم اما نظری ندارم به امید داستان اومدید اینجا نه؟ فعلا نوچ شرمندتم ولی ایندفه ما قولمون قوله البته الان یه برنامه های دیگر داریم اول از هرچی نماز روزه هاتون قبول باشد دوم نظرتونو راجب قالب و یه سری تغییرات دیگه بگویید سوم من طراح...
همگروه قسمت یازدهم
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 18:30
هووووو هلووووو داستان اوومدد خوشحالید نه؟ ما هم خوشحالیم بپرید ادامه پسس
همگروه قسمت دوازدهم
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 18:30
سلوووم به همگیتوون خوبید؟مام خوبیم با اندکی تاخیر پست میذارم شرمنده دیر شد بیشتر دوزتان تقاضا دارن ما رمانتیک کنیم داستانو در هرحال منم خوشحال میشم کمی رومانتیک کنم قضیه رو
همگروه قسمت سیزدهم
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 18:30
سلوووم بچه ها لطف کنین توی قسمت نظر سنجی شرکت کنید البته بیشتریا اون داستانای قدیمیم رو مثل راز گلهای سرخ رو نخوندن ولی خب تا اونجا ک خوندین شرکت کنین مرسی
خبر خبر!^o°
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 18:30
میخوام داستان جدیدم رو شروع کنم دو هفته گذشته و من فهمیدم راجب همگروه باید فک کنم چون هیچی به ذهنم نمیاد راجبش خخ!
محبت آتشین قسمت اول
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 18:30
اول از همه امیدوارم خوشتون بیاد^-^ دوم اینکه در مورد اسم مطمئن نیستم ممکنه عوضش کنم سوم اینکه سمت چپ وبلاگ توی بخش امکانات براتون یه ابزار گذاشتم که بتونید متن رو بزرگ و کوچیک کنید امیدوارم بدردتون بخوره چهارم اینکه برید ادامه
همگروه قسمت چهاردهم
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 18:30
شلام به همتوننن خوبین؟ ما هم همیمطور بپرید ادامه
محبت آتشین قسمت دوم
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 18:30
راجب اسم ب نتیجه نرسیدم متاسفانه البته دوستان خیلی کمک کردن ولی بازم بنظرم یه چیز دیگه نیاز داره